السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )

170

جواهر البلاغة ( فارسى )

پس آنچه را بدان مأمورى آشكار كن . [ « فاصدع » به معنى بشكن است و اينجا براى « اظهر » يعنى ظاهر كن استعاره آورده شده است ، و قرينهء آن « بما تؤمر » است ] . و مانند : « بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ » « 1 » بل حق را بر باطل فرو مىافكنيم . « بالحق » قرينه است بر اين‌كه « نقذف » ( مىافكنيم ، پرتاب مىكنيم ) استعارهء تبعيّه است . « حق » كه يك امر معنوى است پرتاب كردنى و افكندنى نيست ، « نقذف » به جاى « نغلب » آمده است . هذا و قد تكون قرينة التبعية غير ذلك نحو : اين را داشته باش . و گاه قرينهء تبعيّه غير از چيزهايى است كه ذكر شد ؛ مانند : « قالُوا يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا » « 2 » گفتند : اى واى بر ما چه كسى ما را از خفتنگاهمان برمىانگيزد ؟ « 3 » اذا القرينة فى هذه الاية كونه من كلام الموتى مع قوله : زيرا قرينه در اين آيه بودن اين سخن از گفتار مردگان است . به اضافهء سخن خداوند متعال : « هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ » « 4 » التنبيه الحادى عشر : استعارة الحرف « 5 » . نحو : « فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً » فقد شبه مطلق ترتب علة واقعية على فعل بمطلق ترتب علة غائية على فعل بجامع مطلق الترتب فى كل . يادآورى يازدهم : استعارهء حرف است . مانند : « فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ

--> ( 1 ) - انبياء ، 18 ( 2 ) - يس ، 52 ( 3 ) - اين بنابراين است كه « مرقد » اسم مكان باشد و گرنه ( اگر مصدر باشد ) استعاره همان‌گونه كه گذشت اصليه مىشود . ( 4 ) - يس ، 52 ( 5 ) - توضيح : مثل ابتداء ظرفيت و استعلاء معانى كليه‌اى است كه صحيح است مستقلا فهميده شود و محكوم‌به و محكوم‌عليه واقع گردد و ذات آن مقصود باشد ؛ ليكن ابتدايى كه از لفظ « من » فهميده مىشود ابتداى ويژه است و مقصود بالذات نيست ، بلكه غرض از آن پيوند بين دو معنايى است كه آن دو مستقلا فهميده مىشود . و آن دو « سير » و « بصره » در قول توست كه مىگويى : « سرت من البصرة » و براى همين اين ابتدا نسبت به ابتداى اول جزئى است ، و آنچه دربارهء ابتداء گفته شده ، مانند آن در ظرفيت ، علت غايى و استعلاء و غير اينها از معانى حروف نيز گفته مىشود ؛ معانىاى كه از « فى » ، « لام » و « على » مثلا به دست مىآيد . پس معنايى كه از حرف در هر جمله‌اى فهميده مىشود يك جزئى از كلى لحاظ مىگردد كه ذاتا مقصود نيست بلكه براى پيوند بين دو معناى مستقل مىآيد . و حروف در اين هنگام ربطدهندهء معانى مقصوده به يكديگرند .